تماس با نويسنده
اضافه به علاقمندي ها
صفحه خانگي شود
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:
وبلاگ دوستان
شادمهر عقيلي
بنيامين
مهران
امير شهيار
داوود ملکي
گروه 7th
رايکا
کوروش صنعتي
عباس شادکمالي
سعيد آسايش
رضا تصويري
مسعود خادم
شارمين نيکنام
شاهين هشمتزاد
شاهين
جوان
شهرام بهمن
محمدرضا حاجيان
فرهاد مهاديان
رضا صادقي
فرزاد فرزين
موسيقي پاپ ايراني
ارتباط آنلاين
به وبلاگ خودتون خوش اومدین

اين روز ها بحث در مورد فيلم 300 بالا گرفته است و در وبلاگستان دامنه اعتراضات همچنان ادامه دارد بسياري هنوز اين فيلم را مشاهده نکرده اند و براي همين نسبت به اعتراض عليه اين فيلم بي تفاوت هستند .
نام: سيصد (300(
کارگردان: زک اسنايدر (Zack Snyder)
تهيه کننده: جياني نوناري (Giani Nunnari)
فيلم نامه نويس: زک اسنايدر (Zack Snyder) کرت يانستاد (Kurt Johnstad)
بازيگران: ژرارد باتلر (Gerard Butler) در نقش پادشاه لئوناديس ، لنا هيدي (Lena Heady) در نقش ملکه گورگو ، روريگو سانتورو (Rodrigo Santoro) در نقش خشايار شاه ، ديويد ونهام (David Wenham) در نقش ديليدوس : راوي ، دومينيک وست (Dominic West) در نقش ترون
موسيقي: تايلر بيتس (Tyler Bates)
فيلم بردار: لري فونگ (Larry Fong)
اديتور: ويليام هوي (William Hoy)
شرکت پخش کننده: برادران وارنر (Warner Bros)
تاريخ انتشار: 9 مارس 2007 در آمريکا
زمان فيلم: 117 دقيقه
بودجه فيلم: 60 ميليون دلار
فروش فيلم: 195 ميليون دلار (در پايان تعطيلات آخر هفته اول(
درباره فيلم:
300 فيلمي تاريخي و تخيلي بر گرفته از رمان کميک با همين عنوان ، نوشته "فرانک ميلر" (نويسنده داستان شهر گناه) مي باشد. اين فيلم توسط "زک اسنايدر" (Zack Snyder) کارگرداني شده است. اکثر صحنه هاي اين فيلم در استوديو و با پرده آبي فيلم برداري و سپس با جلوه هاي ويژه کامپيوتري بازسازي شده تا با اصل کتاب مطابقت کند. اين براي انتشار در نهم مارس 2007 آماده مي شود. موضوع فيلم حمله خشايار شاه با ارتشي بالغ بر يک ميليون نفر به يونان باستان است که با مقاومت يک گروه سيصد نفري مواجه مي شود. يکي از منتقدان اين فيلم رو اينچنين توصيف کرده است: "يکي از نئشه کننده ترين فيلم هاي تاريخ! يک فيلم خسته کننده ، يک فيلم ساخته شده مثل غذاي آماده از روي فيلم عالي ، با فيلم نامه بهتر ، بازيگري بهتر ، نبرد هاي جلوه کننده تر. 300 نفر براي آزادي خودشان جنگيدند ولي در آخر 300 نفر (يکيش خودم) دو ساعتشون وقت زندگيشون رو مي خوان پس بگيرند. فيلم قطعا تحريک کننده براي پارس ها خواهد بود. چرا که به نمايش تخيلي از ارتش پارس ها پرداخته شده است. چيزي که تا به اين لحظه اين نوشته اي در هيچ مجله اي از آن چاپ نشده است.
نمايي از داستان:
فيلم 300 با وفاداري به کتاب کميک ، نوشته "فرانک ميلر" ساخته شده است که در آن کتاب پادشاه اسپارتي به نام "لئونيداس" با 300 سربازش در مقابل خشاريار شاه و ارتش يک ميليون نفري اش مي جنگد. اين حرکت "لئونيداس" يوناني ها را متحد مي کند تا در مقابل ارتش پارس ها متحد شوند. داستان بدون هيچگونه وفاداري به اصل داستان بر اساس نبرد معروف "ترموپيلا" نوشته شده است. در سرتاسر فيلم پارس ها تمدني بربرگونه ، بي فرهنگ و تشنه به خون نشان داده مي شوند. همچنين شخصيت خشايار شاه همانند يک پادشاه هندي و يک پادشاه بي تمدن نمايش داده مي شود.
نقد فيلم:
از زمان فيلم ارباب حلقه ها ، کارگردان افسانه اي ، سبکي جديد ايجاد شد. سبکي که بسياري از فيلم ها با بودجه هاي ميليون دلاري سعي براي پيروي از آن کردند و آن سبک حماسي را به يک کليشه کهنه تبديل کردند. کليشه اي که ديگر اثر نمي کند و برخلاف اشتياق بيننده به تماشاي جزئيات بيشتر ، جزئيات کمتري وجود دارد.
اين فيلم که مثل "ماتريکس 2" فروش کرد و سعي کرد "ارباب حلقه ها" باشد و همانند "دلاور (Braveheart)" جلوه مي کرد در نگاه اول چيز ديگري جلوه مي نمود. اما ضرب مثل قديمي پارسي مي گويد: "آن تبل هيبت انگيز تهي است".
وقتي تيزر فيلم "سيصد" پخش شد بلا استثنا براي تمام بيننده ها بسيار جذاب و حيرت آور بود. اين تيزر پيغام را به بيننده ميداد که نبردي عظيم و با شکوه را در فيلم خواهند ديد.
در اولين اکران فيلم 300 ، بينندگان براي 20 دقيقه منتظر آغاز نبرد با شکوه بودند و عالي هم شروع شد. تا به اينجاي فيلم آنچه که در تيزر بود به بيننده عرضه مي شود. اين بخش از فيلم چيزي بود که انتظارش را داشتند ولي فيلم نشان دهنده چگونه شکل گيري دشمن (پارس ها) نبود و تنها به نشان دادن سمت "اسپارت ها" بسنده مي کند و هيچ سر نخي نشان نمي دهد که بزرگترين ارتش چند ميليون نفري بشر در تاريخ باستان از کجا آمده بود؟ چه سازماني اين ارتش بزرگ را کنترل مي کرد؟ چگونه برنامه مي ريختند و چگونه حرکت مي کردند؟ حتي "پيتر جکسون" هم زماني را براي نمايش شکل گيري ارتش دشمن اش اختصاص داد و بلکه ذره اي از جرات را هم در دشمن خود نشان داد. چيزي که در ارتش پارس ها "صفر" نمايش داده شده بود. اما آيا يک نفر هم در بين آن دو ميليون و هفتصد هزار نفر (به نقل از هرودوتوس) نبود که ذره اي جرات داشته باشد؟ چگونه مي شود مردم متمدن دنياي امروز اين را از فيلم بپذيرند؟ آيا اين فيلم هم يکي از آن فيلم هاي آشغال و خوش فروش است؟
اما با اين حال بيننده انتظار بيشتر از اين را داشت ، مي خواست بداند که فيلم در کنار آن تيزر با شکوه اش چه چيز ديگري را براي عرضه دارد. آن عبارت و تلفظ زيبا و با شکوه "اينجا اسپاراتاست" از کلام پادشاه اسپارتايي ، زيبا ترين تلفظ و کلام او بود که يک بار به بيننده قبل از فيلم در تيزر نمايش داده شده بود و مز? آن رفته بود. در واقع فيلم بارها زيباتر در تيزر جلوه داده شده بود.
در واقع "زک اسنايدر" هر آنچه در چنته داشت ، شايد به غير از يک يا دو مورد- در تيزر نمايش داده بود و اين عامل ، دليل شاهکار فروش فيلم در گيشه شد. ولي آيا اين فروش يک ماه ديگر هم دوام خواهد آورد؟
زماني که اين مقاله نوشته شده است ، فيلم حتي هفته اول را نگذارنده است ، ولي از الان زمزمه اين مي آيد که اين فيلم قسمت دوم همان فيلم "تروي" است که با ستاره ها و جلوه هاي ويژه کامپيوتري عرضه شده است.
کلمه پارس ها بيشتر از صد بار در فيلم تکرار شده است و کلمه "خشايار" بيش از ده بار شنيده مي شود. "خشايار" به حالت يک پادشاه اٌبنه اي که صورتش را تيغ زده بود ، نمايش داده شده بود. اما اين قرار بود که بر اساس يک کشور حقيقي و نبردي واقعي ساخته شود و قطعا هر تماشاچي انکار نمي کرد که اين بر اساس نبرد "ترموپيلا" بود. اما اصولا بايد وفادار به اصل ماجرا بود؟ آيا اصلا سعي کرده بود که وفادار باشد؟ جواب اين است که اکثر فيلم تخيل نويسنده و کارگردان بود که هيچ يک حتي جرات نکردند قيد کنند که اين فيلم داراي عوامل تخيلي است و عناصر بسياري به اصل داستان اضافه شده است.
واضح بود که در تکنيک هاي اسپارتايي ها در جنگيدن عناصري اضافه شده بود که در آن زمان شايد اصلا وجود نداشته بوده و فقط براي زيبا جلوه دادن فيلم اضافه شده بود.
ژنرال هاي ارتش پارسي به هر چيزي به جز پارسي شبيه بودند. از هندي تا عرب و يا حتي چيني و حتي خود پادشاه پارس ها يک هندي تمام عيار با کلي گوشواره و جواهرات مرسوم هندي ها زينت داده شده بود.
نه نويسنده و نه کارگردان حتي يک جستجوي ساده در گوگل هم در تحقيق براي ساخت فيلم انجام نداده بودند. يک جستجوي ساده در بخش عکس سايت گوگل براي خشايار (Xerxes) شامل نتيجه هاي زيادي مي شود که پيدا نکردن عکس اصلي خشايار شاه آن در صفحه اول غير ممکن است. که خشايار با ريشي دراز با کلاهي سيلندري به سبک شرقي (که اغلب مشکي رنگ بوده اند) و لباسي که تمام بدن را پوشش مي داده است و اصلا عريان هم نيست. عکس آن هم خود سندي است که بر ديوار هاي کاخ هاي پرسپوليس حکاکي شده است. به گفته يکي از دوستان چيني الاصل که فيلم را تماشا کرده بود: "خشايار شاه بسيار شبيه غول چراغ جادوي علي بابا بود."
البته نمايش متضادظاهري خشايار شاه تنها بخش کوچکي از ايراد هاي فيلم است. متاسفانه نويسنده اينطور نوشته است که خشايار ادعاي "پادشاه خداوند" را مي کرده است و از پادشاه اسپارتايي مي خواهد که به عنوان خداوند به او تعظيم کند که چنين چيزي در حقيقت وجود نداشته است. هخامنشي ها زرتشتي بوده اند و خداي يگانه را مي پرستيند و هيچ نوشته و تاريخ نگاري ، حتي از جناح يوناني ها اين چنين ننوشته است که خشايار شاه يا هيچ يک از پادشاهان هخامنشيان چنين ادعاهايي کرده باشند.
هيچ تکنيکي از ارتش پارس ها نشان نداده شد و فيلم مانند يک مشت دروغ هيچ صحبتي از عبور ارتش پارسها با ايجاد پل شناور بروي تنگه بسفور نمي کند که بزرگترين پل شناور تاريخ باستان را با کمک هزاران مهندس و متخصص آن زمان ساختند که ارتش چند ميليوني با اسب ها و فيل ها از روي آن عبور کنند (به نقل از ويليام دورانت).
در فيلم بار ها و بار ها پارسي ها را به عنوان بربر خطاب کردند تا عمق تنفر اسپارتا و برتري آن ها را براي بيننده اثبات کنند.
ولي چرا هر چيزي از تاريخ آمريکايي نشان داده مي شود؟ چرا آمريکايي ها همه چيز را آمريکايي وار نشان مي دهند؟ آيا ارتش اسپارتا همانند ارتش آمريکايي ها بونند؟ و يا آيا ارتش آمريکا الهام گرفته شده از اسپارتا بوده است؟
شخصا به عنوان مترجم اثر قبلي "فرانک ميلر" نا اميد شدم ، مخصوصا با اثر زيباي "شهر گناه" و اعتقاد دارم او با اين نمايش غلط يک سمت از ارتش (چه پيروز و چه شکست خورده) بدون در نظر گرفتن ديدگاه بي طرف از واقعه اي تاريخي ، حيثت نويسندگي اش را زير سوال برده است.
آرزو داشتم 300 يک فيلم عالي و مستقل ديگر از "فرانک ميلر" مي بود ولي اين چنين نبود.
اميدوارم به شخصه روزي در توان و قدرت داشته باشم که بتوانم حقيقت را درباره فرهنگ و تاريخ پارس ها نشان دهم.
ساير مطالب مرتبط با فيلم 300:
- اکران فيلم 300: توهين به ايرانيان؟ (BBC)
- با سيصد چه کار کنيم؟
- پروژه 300 ( بمب گوگلي در اعتراض به فيلم 300 (
- حرفهايي ديگر در مورد فيلم 300
- 70 ميليون عليه 300
- صفحه ي ويکي پدياي فيلم 300
- مقاله E!online: هنر اعتراض کردن
- يونانيهاي خوشتيپ، ايرانيهاي وحشي!
- به فيلم ??? در سايت سينمايي معتبر IMDB راي منفي دهيد
و این هم معجزه عشق ...

شبی در خواب دیدم مرا می خوانند
راهی شدم
به دربی رسیدم . به آرامی درب خانه کوبیدم
ندا آمد : درون آی
گفتم : به چه روی ؟
گفت : برای آنچه نمی دانی
هراسان پرسیدم : برای چو منی هم زمانی هست ؟
پاسخ رسید : تا ابدیت
تردیدی نبود ، خانه ، خانه خداوندی بود ، آری اوست که ابدی و جاوید است .
پرسیدم : با الهی چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا می دارد ؟
پاسخ آمد :
اینکه شما تمامی کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید .
اینکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمامی دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمایید .
اینکه شما به قدری نگران آینده اید که حال را فراموش می کنید . در حالی که نه حال را دارید و نه آینده را .
اینکه شما طوری زندگی می کنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورها شما را در گرد و غبار فراموشی در بر می گیرد که گویی هرگز زنده نبوده اید .
سکوت کردم ، اندیشیدم
درب خانه چنین گشوده !!!
چه می طلبیدم ؟ بلی ، آموختن ...
پرسیدم : چه بیاموزیم ؟
پاسخ آمد :
بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ولی برای التیام بخشیدن آن سالها وقت نیاز است
بیاموزید که هرگز نمی توانید کسی را مجبور به دوست داشتن خود بکنید . زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آیینه ای از کردار و اخلاق خود شماست
بیاموزید که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنید از آنجا که هر یک از شما به تنهایی و بر حسب شایستگی های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می گیرید
بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف ها و نقصان های شما آشنایند ولیکن شما را همان گونه که هستید دوست دارند
بیاموزید که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی دهد ، بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست
بیاموزید که دیگران را در برابر خطا و بی مهری که نسبت به شما روا می دارند مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل پسندیده را با ممارست بیشتر در خود تقویت نمائید
بیاموزید که دو نفر می توانند به یک چیز یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو از آن ، هیچگاه یکسان نخواهد بود
بیاموزید که در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید ، آنگاه که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید راضی و خشنود شوید
بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد بلکه آن است که خواسته های کمتری دارد
بیاموزید که همیشه در زندگی امیدوار باشید و با توکل به کارهایتان بپردازید
ای بنده من ، بخاطر داشته باش که مردم گفته های تو را فراموش می کنند
مردم کرده های تو را نیز از یاد خواهند برد
ولی
هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند برد

شب سياه ، همانسان كه مرگ هست
قلب اميد در من شكست
سر گشته و برهنه و بي خانمان ، چو باد
آن شب ،رميد قلب من ، از سينه و فتاد
زار و عليل و كور
بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف
در بيكران دور
افتاده بود ،ساكت و خاموش ، روي كور
گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار
در سايه ي سكوت، پير و سوگوار
بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار
بر سر زدم ، گريستم ، از دست روزگار
گفتم كه اي تو را به خدا ،سايبان پير
با من بگو ، بگو ! كه خفته در اين گور مرگبار ؟
كز درد تلخ مرگ وي ، اين قلب اشكبار
خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟
پير خميده پشت ؟
جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟
يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت
چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست
فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت
بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
بر سنگ سخت گور
از بيكران دور
با جوهر سرشك
دستي نوشته بود
آرامگاه عشق
اي مهربانتر از من
با من
در دستهاي تو
آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟
كز من دريغ كردي
تنها تويي
مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
مثل زلال قطره باران صبحدم
مثل نسيم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهرباني تو با من
در كوچه باغهاي محبت
مثل شكوفه هاي سپيد سيب
ايثار سادگي است
افسوس آيا چه كس تو را
از مهربان شدن با من
مايوس مي كند؟

*******************
افسوس
هنوز هم
گلهاي كاكتوس
پشت دريچه هاي اتاق توست ؟
آه
اي روزهاي خاطره
اي كاكتوسها
آيا هنوز هم ديوارهاي كوچه آن خانه
از اشكهاي هر شبه من
نمناك مانده است ؟
آيا هنوز هم
اميد من به معجزه خاك مانده است ؟
افسوس
گلهاي كاكتوس

************************
دوباره با من باش
پناه خاطره ام
اي دو چشم روشن باش
هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
اگر چه فاصله ما
چگونه بتوان گفت ؟
هنوز با من هست
كجايي اي همه خوبي
تو اي همه بخشش
چه مهربان بودي وقتي كه شعر مي خواندي
چه مهربان بودي وقتي كه مهربان بودي
چگونه نفس تو رادر حصار خويش گرفت
تو اي كه سير در آفاق روح مي كردي
چه شد
چه شد كه سخن از شكست مي گويي
تو اي كه صحبت
فتح الفتوح مي كردي
************************
پنداشتي که کوره ي سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش مي شود؟
پنداشتي که ياد تو اين ياد دلنواز
در تنگناي سينه فراموش مي شود؟
تو رفته اي که بي من تنها سفر کني
من مانده ام که بي تو شب ها سحر کنم
تو رفته اي که عشق من از سر بدر کني
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم
روزي که پيک مرگ مرا مي برد به گور
من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم
عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ توست
خورشيد جاوداني دنياي ديگرم

در وادي که معروف بود به آخر دنيا پير فرزانه اي زندگي مي کرد که به تمام علوم دنيا واقف بود . روزي جواني براي فهميدن راز موفقيت بساط سفر بست و از هفت دشت و هفت اقليم و هفت دريا و هفت صحرا گذشت تا خود را به آخر دنيا رسانيد . وقتي که خانه پير فرزانه را يافت خوشحال وارد شد و بلعکس آنچه که مي پنداشت خانه او را مملو از رفت و آمد ديد و همه غرق در شادي . پس جلو رفت و در کنار پير فرزانه که مشغول تماشاي رقص مردم بود نشست و گفت :
يا شيخ ! من براي فهميدن راز موفقيت از راه دور به اينجا رسيدم .
پير مرد گفت : حالا که نمي توان صحبت کرد . مي بيني دلبندم که من مهمان دارم و سرم خيلي شلوغ است . تو برو و در منزل من گشتي بزن و دو ساعت ديگر بيا تا با هم گفتگو کنيم . سپس قاشقي به او داد و در آن چند قطره روغن چکاند و گفت : مواظب باش که روغن از داخل قاشقها نريزد .
جوان رفت و پس از دو ساعت به پيش پيرمرد باز گشت .
پيرمرد گفت : باغ زيباي مرا ديدي ؟
جوان گفت : نه ...!!!
پيرمرد گفت : تابلو هاي نفيس و کتب خطي قيمتي منو چطور ؟
جوان گفت : نه ...!!!
پيرمرد گفت : طوطي هاي شيرين سخن منو چطور ؟
جوان گفت : نه ...!!!
پيرمرد گفت : پس تو در اين دو ساعت چه مي کردي ؟
جوان گفت : من در فکر اين بودم که روغن از قاشق بيرون نريزد و به اطرافم بي توجه بودم .
پير مرد گفت : باشه اشکالي نداره ، حال برو و تموم چيزهايي رو که گفته بودم رو ببين . دو ساعت ديگه مي بينمت .
جوان رفت و پس از دو ساعت سرمست و خوشحال پيش شيخ بازگشت .
پيرمرد گفت : هاااان ... چه طور بود ؟
جوان گفت : بسيار زيباست ... عجب باغي ! چه گلهايي ! چه پرندگان زيبايي ! کتابها و تابلوهاي نفيس و گران قيمت ... همه و همه زيباست .
پيرمرد گفت : پس روغن درون قاشق چه شده است ؟
جوان با شرمندگي گفت : آنقدر سرمست از ديدن اين زيبايي ها شدم که روغن داخل قاشق را فراموش کردم ...
پيرمرد گفت : در ابتدا تو آنقدر در فکر قاشق و روغن داخل آن بودي که زيبايي هاي اطرافت را نديدي و بعد از آن چنان در اطراف غرق شدي که ديگر روغن و قاشق را از ياد بردي ... راز موفقيت در اين است که تو همچنان که از دنيا و فرصتهايي که در آن بوجود مي آيد بهترين استفاده را براي موفقيت بکني و همچنان مواظب گوهر درون خود هم باشي که براي رسيدن به مقصود آن را از دست ندهي ...

